فان.................................................................................................

طرح ویژه طنز کاریابی برای بیکاران

مجموعه : مطالب طنز

طرح ویژه طنز کاریابی برای بیکاران

طرح ویژه طنز کاریابی برای بیکاران به گزارش پارس ناز : گروه اقتصادی: سعید هوشیار درستون طنز روزنامه قانون نوشت:
دولت اعلام کرده که 5/2 میلیون نفر بیکار داریم. برای خروج از بحران بیکاری چند راهکار داریم.

 

راه اول
بیکاران عزیز می‌توانند از فرصت به دست آمده در انتخابات مجلس استفاده کرده و جذب بازار کار شوند. تنها لازم است دست خود را دراز کرده و کاندیدای مجلس شوند. با یک سرمایه اولیه اندک می‌توانید وارد مجلس شوید و از مزایای آن بهره مند شوید. بالاخره یک عرصه ای باز است و باید استفاده کرد!

 

راه دوم
با یک حرکت ژان گولرانه می‌توانید به برنامه ماه عسل راه پیدا کرده و از شهرت به دست آمده استفاده بهینه کنید. راه‌هایی که ما برای ورود به برنامه ماه عسل پیشنهاد می‌کنیم:


1-رفتن زیر کامیون و بعدش انجام رقص محلی.


2-ازدواج با فردی 60 سال بزرگ تر یا کوچک تر از خود.


3-خوردن وایتکس و سپس انجام رقص محلی و خواندن سرود.


4-پرت کردن از طبقه 12 برج به پایین و گفتن این جمله که «تو حاضری واسه عشقمون چیکار کنی؟»


5-مسافرت با پراید به کل اروپا و آسیا!


6-پیدا کردن پدر و مادر گمشده‌تان. اگر هم گمشده ندارید، سعی کنید که گم شان کنید و دوباره پیدا کنید.


7-انجام مناظره با تعدادی از نگرانان هسته‌ای به مدت 3 روز متوالی! این موضوع باعث می‌شود که حتی شما به صدر تلکس‌های خبری معتبر هم بروید.


8-تمرین کردن برای ماندن زیر آب به مدت 5 دقیقه!


9-ازدواج با فردی که دلی بزرگ دارد. اساسا داشتن دلی بزرگ در هر زمینه‌ای موجب ورود شما به برنامه ماه عسل می‌شود.


10-خوردن تبلت و گوشی و لپتاپتان و سپس پشتک، وارو، دو وارو جمع.


11-توانایی گفتن «اسب حیوان نجیبی است» از انتهای معده!


12-بریدن دماغتان برای عمل زیبایی و سپس پشیمانی!


13-گشتن به دنبال برادر دوقلویتان! ندارید؟ مهم نیست! بگردید، اگر مدت زمان جستجوی شما زیاد باشد و در انتها به نتیجه‌ای هم نرسد، خودش موجب ورود به این برنامه می‌شود.


14-گریه!

 

راه سوم

کمی حرف‌های قشنگ و معنی‌دار بزنید و سعی کنید که حرفهای‌تان را در اینترنت پخش کنید، سپس منتظر صدا و سیما باشید تا با شما تماس بگیرد. تاکنون بیش از 100 نفر از مهمانان برنامه‌های زنده صدا و سیما از همین طریق جذب بازار کار شده‌اند.

 

راه چهارم
یک حرکت عجیب انجام دهید و سپس ویدیوی آن را در یوتیوب و وایبر و تلگرام پخش کنید! سپس منتظر بازی در سریال‌های صدا و سیما شوید. مثلا «شیب، بام و…» و یا «تک دیل من رو بریدی!» و…

 

راه پنجم
فیلمسازی کنید! ایرج ملکی؛ شاعر سینما، راهش را از همین مسیر شروع کرد. او را پدر سینمای پست مدرن ایران می‌دانند! شما نیز می‌توانید همین راه را پیش بگیرید!

 

راه ششم
کارشناسان راه ششم را پردردسرترین و خطرناک‌ترین می‌دانند! این راه جستجو برای کار و شغل است! از آنجایی که به نتیجه‌ای نمی‌رسید و بر عبث خواهید پایید (فعل آینده از مصدر عبث پاییدن)، بی خیال این راه شده و همان راه‌های بالا را امتحان کنید.

 مطالب خنده دار

 

 

 

کوچه ی تنهایی

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم..........(سهراب سپهری)

شعر هایی از سهراب جان!!!!

سه چیز مهم !
سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم
سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال
از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن
سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر
اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم
سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست خوب

منبع:http://www.beytoote.com/

طنز                                                                        منبع مطالب طنز= namakstan

 

ها چیه......چرا  نگاه می کنی

من هر موقع تو تاکسی تنها باشم

.

.

.

جوری ملت رو نگاه میکنم که فک کنن دربست گرفتم !

یعنی عاشق این حرکاتمم

*****************************

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﯿﺲ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﮔﻔﺖ :

ﺍﺳﺘﺎﺩ ! ﻭﯾﻨﺪﻭﺯﺵ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﻣﺮﺩ :|

****************************

دختره تو چالوس دماغشو از شیشه ماشین آورده بیرون یه نفسی بکشه

پلیس راه پشت بلندگو گفته آقا آرنجتو ببر تو خطرناکه

***************************
بعضی از پسرا یه جوری خودشونو میگیرن

انگار دختری بهشون نظر داره

شل کن برادر کسی کارت نداره

****************************

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘــــــﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ

ﺍﻭﻣﺪﻩ ﭘﯿﺸﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :

ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻫﻤﺶ ﺩﺭﻭﻏﻪ ،

ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻣﺚ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ،

ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﻢ ،

ﭘﺴﺖ ﺑﺎﺷﻢ ،

ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﺎﺷﻢ ،

ﻋﻮﺿﯽ ﺑﺎﺷﻢ ،

ﻣﺚ ﻻﺷﺨﻮﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ …

ﺍﺻﻦ ﺑﺸﻢ ﯾﮑﯽ ﻣﺚ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﺣﺎﻟﯿﺶ ﻧﯿﺲ

ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺩﻟﺪﺍﺭﯾﺶ ﺑﺪﻡ ﯾﺎ ﺑﺰﻧﻣﺶ ﺻﺪﺍ ﺳﮓ ﺑﺪﻩ ؟

******************************

دیشب وسط درس خوندن یکی از جزوه ها پاشد رفت !

گفت زر نزن بابا تو بخون نیستی

**********************************

دیشب اینترنتم قطع شد تا رفتم تو حال

بابام با چوب افتاد به جونمو هی داد میزد دزد دزد

یهو مادرم داد زد نزن نزن پسرمونه

بابام تو چشاش اشک جمع شد گفت تویی پسرم ؟

چقد بزرگ شدی !

به اندازه ده تایی پچه گیم دوستت دارم..........

طنز

طنز جالب و باحال انواع داداش برای برخی دخترا ، اصولا برخی دخترهای این زمونه هفت – هشت نوع داداش دارند.

 

هر کدوم از داداشاشونو هم واسه یه کاری میخوان.

 

داداش شماره یک: بچه پولدار
ماشین داره، رستوران خوب میرن باهم! اینترنت 24 ساعته مجانی هم بعنوان اشانتیون بهشون میده.

 

داداش شماره دو: یه پسر رومانتیک
خوراک درددل بشینن نصفه شبها با هم درد دل کنن و گریه کنن با هم.

 

داداش شماره سه: بچه خلاف و شر چت روم
هر پسری بخواهد تو اینترنت اذیتشون کنه، خان داداش جون حالشو میگیره.

 

دادش شماره چهار: از نوع هنری
خوراک رفتن باهم به سینما، تئاتر و موزه و محافل نقد فیلم. بلیط جشنواره فجرشون تضمینیه. موهای این مدل داداش ترجیحا بلنده. به اضافه ریشهایی مدلدار!

 

داداش شماره پنج: خوش تیپ
خوراک اینه که ببره با خودش به دوستاش پز بده بگه: نگاه کنین، چه داداش جیگری دارم! داداش من خیلی خوش تیپه!

 

داداش شماره شش: بچه معروف
هر هفته پنجشنبه ها یه پارتی دعوتت می کنه. رقصشم خوبه. همه مدله بلده برقصه!

 

داداش شماره هفت: متخصص کامپیوتر
هر وقت کامپیوترت خراب شد و گند زدی به سر تا پای سخت افزار و نرم افزار و هرچی افزار داداش جونت میاد برات درست میکنه!

 

داداش شماره هشت: بچه مثبت
بچه مودبیه، وقتی میری باهاش بیرون لپهاش سرخ میشه.مامانت عاشق این جور پسراست

منبع:http://bokantafreh.mihanblog.com/

بعد رفتنت از خدا خواستم
فراموشی بگیرم
شاید از غصه ها جدا گردم
و
اجابت شد!
حال
گاهی می روم
چای می ریزم
و می نشینم همان جای همیشگی
برای سرکشیدن خستگی ها،
نگاهم می افتد
به دو استکان چایی که پشت
این حواس پرتی
برای تو و خودم
ریخته ام!
و
تو نمیدانی
که
این فراموشی لعنتی
هر روز چطور
می کـُشـَدم

منبع: http://matalebeziba.ir/(مهرداد حبیبی)

 

یعنی می شود روزی بیایی،
آرام دستانم را بگیری 
و
با بوسه ای سد کنی هزار بغض نشکسته ام 
و

زمین و زمان را دوباره به خنده هایم آشنا کنی؟
یعنی می شود بیایی
 در شب های دلگیری 

مرا به بهشت زیبای آغوشت مهمان کنی
و این بنده نوازی زیبای تو مصادف شود با
 جان دادن دوباره من در آغوشت ؟

یعنی می شود روزی بیایی و فقط باشی
اینجا،
 در کنارم ؟
 یعنی می شود  ... ؟

منبع: http://matalebeziba.ir/

حسین پناهی

حسین پناهی

حسین پناهی

باران

چتر

هیچ بارانی را به یاد ندارم...


جز آن بارانی


که زیر چتر تو بودم و


خیس‌ ام کرد...

دل......

دل.....

یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم دل کسی بلرزد 
خطی ننویسم آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

 

 

سخنان ماندنی

کویر

 

از کویر آمده ام؛

چشمم از خاطره ی ریگ پُر است؛

ابر من باش و دلم را بتکان ...

 

حسین پناهی

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…
حسین پناهی

 

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …
حسین پناهی

 

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…
حسین پناهی

 

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
حسین پناهی

 

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی

 

ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
حسین پناهی

 

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
حسین پناهی

 

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی

 

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی

 

می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … !
از همان زمانیکه جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “
فهمیدم
پای ” او ” در میان است …

 

اجازه … ! اشک سه حرف ندارد … ، اشک خیلی حرف دارد!!!

 

 

با اجازه محیط زیست در دریا دکل می کاریم
ماهی ها به جهنم ! کندوها پر از قیر شده اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند ، چه سعادتی !
داریوش به پارس می نازید ، ما به پارس جنوبی !

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!

 

 این روزها به جای” شرافت” از انسان ها

 فقط” شر” و ” آفت” می بینی !

 

  راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام…!

“حــــال مـــن خـــــــوب اســت” … خــــــوبِ خــــوب

 

می‌دونی”بهشت” کجاست ؟

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری…

 

 وقتی کسی اندازت نیست

 دست بـه اندازه ی خودت نزن…

 

این روزها “بــی” در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت، بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان

بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو……

 

ماندن به پای کسی که دوستش داری

 قشنگ ترین اسارت زندگی است !

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما

 بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند …

 

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

  مگه اشک چقدر وزن داره…؟

که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم…

 

 من اگه خـــــــــــــــــــدا بودم …

 یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم

 ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــها نمونده باشه …

و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!

  

این جهانی که همش مضحکه و تکراره

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

” حسین پناهی “

 زندگی نامه مرحوم حسین پناهی

عکس روستای من

 

 

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست(سهراب سپهری)

سهراب

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد  
سهراب سپهری

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت سهراب سپهری

 

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... سهراب سپهری

 

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود سهراب سپهری

 

شب سکوت

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم 
رسيدن شب را بهانه ميکنم
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که 
چه قدر

دوست دارم......